۱۳۹۸ تیر ۹, یکشنبه

مراسم در خانه کوچه علایی


چشمهایم را که بستم، در حیاط بزرگ و پرگل خانه قدیمی در کوچه علایی فرود آمدم. ایران آزاد شده و ما بازگشته بودیم. لباس سیاه بر تن داشتم. خانه مملو از جمعیت سیاهپوش بود. انبوه جمعیت در اطاقها، حیاط، پله ها تا انتهای کوچه و خیابان به احترام ایستاده بودند ... در کنار حوض وسط حیاط بلندگویی نصب شده و همه در سکوت منتظر بودند. از پله ها آرام پایین می آیم. برایم راه می گشایند. پشت بلندگو می روم و دستم را بدور آن حلقه میکنم. به چهره های آشنا و ناآشنا می نگرم و با صدایی که سعی میکنم نلرزد، شروع به صحبت میکنم : سلام برشما. امروز با هر عقیده و مرام گرد هم آمده ایم تا بصوت نمادین پدر و مادر را به خاک بسپاریم. - بغض در صدایم گره میخورد- به اطراف می نگرم تمامی فامیل چه مخالف و چه موافق عقاید ما، تک به تک حضور دارند. کسانی که سالها ندیده ام. نگاهم را روی جمعیت می چرخانم. دلم میخواهد این اتحاد و همبستگی را حفظ کنم، ادامه میدهم : خوشحالم از اینکه شما با هراختلاف عقیده ای اینجا به احترام مادر و پدرم با ما هستید. جمعیت سیاهپوش غمگنانه در سکوت گوش می دهد.
چشمهایم را می گشایم. اینجا هستم در پاریس!
عاطفه اقبال - 30 ژوئن 2019
-  در رویا دقیقا با این لباس بودم. این عکس در روز خاکسپاری پدر حین سخنرانی گرفته شده.
- جالب اینجاست که این رویا بارها در خوابهایم تکرار شده. برای همین همیشه فکر میکنم یکروز به واقعیت خواهد پیوست.

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر