۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

کابوس : مسعود بدون دست می آید



از خواب بیدار شده ام. هر چه بیشتر رویای شب گذشته را بیاد می آورم بیشتر برایم عجیب میشود و یک علامت سئوال بزرگ را جلوی رویم قرار میدهد.

در رویایم، خود را در خیابانی وسیع و در میان کسانی  که دارند وسط این خیابان،  یک سن برای اجرای برنامه درست می کنند، باز می یابم. گویا قرار است برنامه ای از طرف مجاهدین در آنجا برگزار شود. من در گوشه ای غمگین و نگران نشسته ام.  نمیدانم نگرانی ام از چه بود؟ خواهرم عفت بدنبالم می گردد.یک لحظه همسر خواهرم را می بینم. او دوربینی در دست دارد و از من چند عکس در آن حالت میگیرد. یادم می آید که علی و عفت برایم  سورپرایزی تدارک دیده اند –  اما در بیداری هر چه فکر میکنم یادم نمی آید چه بوده؟ –

لحظه ای بعد می شنوم، مجاهدین، منوچهر هزارخانی - از اعضای شورایشان - را به عنوان وزیر در دولت عراق منصوب کرده اند و از آنطرف هم در عوض عراقی ها  یک عراقی را در دولت موقت مجاهدین گمارده اند!! با خود می اندیشم ;  شاید مجاهدین قصد دارند با اینکار در فردای ایران، یک حکومت مشترک بین عراق و ایران تشکیل داده! و هر دو کشور را به یک کشور واحد تبدیل کنند! در این میان دکتر هزارخانی را می بینم، میخواهم تفکرم را با او در میان بگذارم، اما  تردید دارم...

 نفراتی در خیابان اینطرف و آنطرف می روند. بیشتر آنها را می شناسم . از بچه های مجاهدین هستند. از کنارشان بی تفاوت رد می شوم. روی پرده بزرگی در بالای سن، برنامه ای بصورت مستقیم پخش میشود. علی و عفت را دوباره می بینم و با هم همراه می شویم. ناگهان از سمت راست سن، یک خواهر روسری بسر از مجاهدین،  صندلی چرخ داری را برای کسی  به داخل یک راهرو بلند و تاریک میبرد. لحظاتی بعد، * مسعود نشسته بر صندلی چرخداری که کسی آنرا به جلو هل می دهد از همان سمت وارد صحنه میشود. کنجکاو به سمت او میروم. از نزدیک متوجه میشوم، جای دو دست مسعود خالی است و جای خالی دستهایش را باندپیچی کرده اند. به نظرم میرسد که صندلی چرخدار او به تکنولوژی خاصی برای جایگزینی دست مصنوعی مجهز است!!

 لحظه ای بعد، به همراه  خواهرم عفت وارد راهرویی تاریک که با چراغی کم سو، اندکی روشن شده است، می شوم. در میان راه برادر بزرگترم را با آن چهره ای که از جوانی هایش بخاطر دارم، می بینم. با اینکه از او دلگیرم ولی با او وارد دیالوگ کوتاهی میشوم. می گویم، خیلی جوان شده ای. او میخندد و من جهت اطلاعش میگویم : به قسمتی که مسعود در آنجا است، نمیتوان وارد شد!

با عفت و محمد از آن راهروی تاریک بیرون می آئیم.  ** شریف  نیز پشت سر ماست و حرف مرا تائید میکند، محمد بی خبر از اینکه من مسعود را از نزدیک با صندلی چرخدارش دیده ام، با خنده میگوید: اگر میخواهید شما را به مسیر ورودی مسعود ببرم تا وقتیکه وارد می شود، او را از نزدیک ببینید!

و من با خود می اندیشم، گویا او بد متوجه شده است! و نمیداند که من هیچ احساس تقدسی نسبت به مسعود ندارم! گرچه هنوز اندکی دوست داشتن نسبت به او را در دل احساس میکنم. با اینکه دلم می خواهد دوباره ببینمش ولی تردید دارم. احساس میکنم آن  تقدس ها و عواطف در مورد او دیگر برایم هیچ جاذبه ای ندارد.... 

از آنها فاصله می گیرم و از خواب بیدار میشوم. چه چیزی در معرض وقوع است؟ آیا مسعود زخمی و یا معلول شده است؟ آیا هنوز زنده است؟ این رویا نشان از کدام واقعیت دارد؟ چگونه می توانم تعیبرش کنم؟ پریشانم!

عاطفه اقبال - دوشنبه 22 نوامبر 2010 ساعت 6 و نیم صبح

* مسعود رجوی
** مهدی ابریشمچی

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر