۱۳۹۵ دی ۲۴, جمعه

باز ماهی خاکستری!


ماهی خاکستری باز به رویاهایم سر کشید... 
سردرد داشتم...زودتر از همیشه به رختخواب رفتم... بعد از مدتی غلت زدن و گم شدن در میان انبوهی افکار گوناگون بالاخره خوابم برد... باز به دنیای رویاها راه پیدا کرده بودم.....
در میان مه بزرگی که بر دنیای رویاهایم سایه افکنده بود... رونامه ای در دست خودم را در آنسوی مرز خواب باز می یابم....

...آگهی خانه بزرگی را در روزنامه پیدا کرده و با مادر به دیدن آن شتافتیم، همانی بود که میخواستیم. با دو هال بزرگ و تو در تو که در دو طرفش اطاقها و آشپزخانه قرار داشت. با هم به حیاط خانه رفتیم. حیاطی بزرگ با حوض آبی در وسط و تراسی که با پوششی از چمن، بصورت سرازیر به سمت حیاط پایین آمده بود. با خود می اندیشیدم که می شود چمنها را زد اما با سرازیری تراس چه کنیم؟  با مادر قدم می زدیم. به او گفتم چه حیاط بزرگی! مادر گفت چندان هم بزرگ نیست! به انتهای آن نگریستم، مادر مثل همیشه درست ارزیابی کرده بود، حیاط چندان هم بزرگ نبود. درازایش آنرا از آنچه بود در نظرم بزرگتر جلوه داده بود! 

مادر لحظه ای روی هره نشست و بعد به داخل خانه بازگشتیم. چند تن از خواهر و برادرهایم آنجا بودند . دو خواهر کوچکترم را در سن کودکیشان می دیدم که در راهرو به دنبال انتخاب اطاقشان می دوند. مادر به آشپزخانه برای تهیه غذا رفت. و من دوباره به سمت درب حیاط که باز بود، بازگشتم. 

پدر با پشتی خمیده آنجا ایستاده بود. بدون اینکه حرفی بزند، به من اشاره کرد تا به ماهی خاکستری و توپری که به زمین افتاده بود، توجه کنم. ماهی در حال جان دادن بود. پدر آنرا در یک لگن کوچک پر از آب انداخت اما ماهی خود را به بیرون پرتاب کرد. پدر به من می نگریست با نگاهی منتظر که چه خواهم کرد.  لگن بزرگتری پیدا کردم . آنرا پر از آب کرده و ماهی را در آن انداختم. اما ماهی گویا نمی خواست در آب بماند. رو به پشت خوابیده بود تا دهانش در آب نباشد. به سختی نفس می کشید. و باز خود را به بیرون پرتاب کرد. فکر کردم حتما جای او تنگ است. دستپاچه به حوض آب نگریستم که پر از لجن بود. ماهی را با دو دست از زمین بلند کردم و به درون آن انداختم و بعد مشغول خالی کردن لجن ها شدم تا کم کم  آب تازه را جایگزین لجن ها کنم.  اما باز ماهی خود را به بیرون پرتاب کرد. تلاش دومم نیز نتیجه نداد و ماهی باز در میان برگهای باغچه کنار حوض دراز شده بود. پدر همچنان کنار در ایستاده بود و به تلاشهای بیهوده من می نگریست. آمدم ماهی را دوباره به آب بازگردانم. ناگهان به چشمهایش نگریستم. التماسی در آن شعله میکشید. ماهی نمیخواست به آب بازگردد. ماهی میخواست بمیرد! با خود فکر کردم .. گویا جایی خوانده بودم ماهی ها وقتی میخواهند بمیرند، خود را به بیرون آب پرتاب می کنند.... به او نگاه کردم . اینبار بهتر می فهمیدم. بغض در گلویم بود اما نمی توانستم او را برخلاف خواسته اش به آب بازگردانم. ماهی به سختی نفس می کشید. ماهی خاکستری، رویای آشفته من، خسته بود. می خواست رهایش کنیم تا بمیرد. 

بیدار شدم. هوا روشن است. هنوز سردرد رهایم نکرده است!

کاش آب حوض لجن نبود! کاش زودتر متوجه لجن ها شده بودم....کاش میتوانستم زودترحوض را خالی و آنرا با آب تازه پر کنم... شاید ماهی با دیدن آب روان، امیدی دوباره  به زندگی می یافت! 

ماهی خاکستری برای دومین بار در فاصله کمتر از دو سال به خوابهای پریشان من راه گشوده بود و هر بار با پایانی مبهم! ماهی چه میخواهد بگوید؟ نمیدانم!

عاطفه اقبال – ۱۳ ژانویه ۲۰۱۷

لینک خواب اول : ماهی خاکستری

هیچ نظری موجود نیست:

پست کردن نظر